خانه / مقالات / داستان واقعی: چگونه بدون پس​انداز در تهران خانه خریدم

داستان واقعی: چگونه بدون پس​انداز در تهران خانه خریدم

من متولد سال ۱۳۵۷ هستم در بهار ۸۸ ازدواج کردم؛ یعنی اول عقد کردیم تا بعداً عروسی بگیریم و سر خانه و زندگی‌مان برویم. تا پیش از عقد، به فکر پس‌انداز و خانه‌ خریدن و… نبودم. تنها می‌خواستم در کار خودم بهتر باشم، همین. راستش را بخواهید چون از خانواده متمولی نبودم، فکرش را نمی‌کردم که نیز اکنون هم اکنون ها صاحبخانه بشوم؛ حتی یک سوئیت بیست سی متری، چه برسد به خانه‌ای چهل هفت متری.
%name داستان واقعی: چگونه بدون پس​انداز در تهران خانه خریدم
پیش فروش اپارتمان در تهران
فروش اپارتمان در تهران
املاک تهران

فکر می‌کردم این کارها مال آدم ‌های از ما بهترون است و خلاص. حتی موقعی هم که خواستم عقد کنم، به اندازه کافی پول نداشتم. شغلم خبرنگاری آزاد بود و حق‌التحریری کار می‌کردم، یعنی سفارش کار می‌گرفتم و بعد تحویل می‌دآدم حق‌الزحمه می‌گرفتم. بیمه نبودم کل سابقه بیمه‌ام، به زمانی برمی‌گشت که در مغازه پدری، مشغول کار بودم یعنی دوره پیش از بیست سالگی. مدام هم محل کارم را عوض می‌کردم. وقتی رفتم خواستگاری، گفتم درآمدم پانصدهزار تومان در ماه است؛ اما به نرخ سه سال پیش. کمی نیز خالی بستم چون درآمدم سیصدهزار تومان بود، به نرخ همان سه سال پیش.

۲٫ یک میلیون صد هزار تومان در حسابم پول داشتم؛ چون پول‌های حق‌التحریری کل سالم را انتها سالی گرفته بودم و وضعم کمی بهتر شده بود. نهصد هزار تومان هم قرض گرفتم از جاهایی که کار می‌کردم. خدا اموات‌شان را بیامرزد که به من پول قرض دادند چون اصلاً چنین کاری عرف نبود. جمع پولم شد دو میلیون و مراسم عقدی گرفتیم و طلایی خریدیم و خلاص.

۳٫ تا شهریور ۸۸ هیچ اتفاقی نیفتاد؛ یعنی هیچ تصمیم خاصی نگرفتیم. تا اینکه رفتیم مشهد آنجا، تمام تصمیم‌هایمان را گرفتیم. قرار بر این شد که پول‌‌مان را جمع کنیم تا عید سال ۸۹ جمعاً هشت میلیون تومان شود.همچنین وام ازدواج م را که از بانک کشاورزی گرفته بودیم برای این کار درنظر گرفتیم. یک حساب نیز در مؤسسه مالی اعتباری مهر باز کردیم تمام پس‌اندازها به آن منتقل شد. قرار شد من بیشتر کار کنم ماهی پانصدهزار تومان کنار بگذارم دو یا یک‌ونیم میلیون هم که وام ازدواج داشتم. بقیه‌اش را نیز (خدا کند فامیل‌های خانمم خودم اینها را نخوانند) از هدیه‌هایی نقدی و سکه‌هایی که داده بودند، تأمین کردیم.

۴٫ سال ۸۸ تمام شد. ما هشت‌میلیون تومان پول داشتیم. من بعضی وقتها وقت‌ها از سر بیکاری، سراغ نیازمندی‌های همشهری می‌رفتم و از سر تفنن سرگرمی، قیمت خانه‌های زیر هفتاد متر را نگاه می‌کردم؛ ممکن است هم از سر حسرت. در آن اطلاعیه ‌ها، برخی از مسائل را مشاهده می‌کردم که می‌نوشت آبخش مان با وام مستأجر. یعنی خانه‌ای که می‌خریدید، وام مسکن داشت، مستأجر در آن نشسته بود پول رهن مستأجر حساب می‌شد. این‌جوری، اکثرا ٌ ً به نسبت مناطق مختلف، از ده میلیون تا سی میلیون تومان پول نقد نیاز بود تا بتوانید مالک یک واحد آسری مان نقلی شوید. بیشتر هم در مناطق ۱۰، ۱۱، ۱۲ و طرف‌های نواب این قاعده را می‌شد اجرایی کرد. در جاهای دیگر، به پول نقد بیشتری نیاز بود؛ چیزی که مناسب قشر متوسط بود.اما جاهایی مثل مشیریه، شهرک‌های اطراف اتوبان بعثت منطقه ۱۹و حتی مناطق پایین‌تر هم بود ولی ما رفیق داشتیم به خاطر رفت‌وآمد مسائل فرهنگی- اجتماعی، در مناطق مرکزی شهر زندگی کنیم.

۵٫ سال ۸۹ شد. قرار بود هشت‌میلیون‌ تومان را دو، سه ماهی در مؤسسه مهر نگه داریم و بعد، دومساوی وام بگیریم و بشود شانزده میلیون. با دوازده میلیونش برویم مستأجری و با بقیه‌اش، عروسی‌ بگیریم. آماده بودیم تا این کار را بکنیم تا اینکه اتفاق جدید ی افتاد. در یکی از گفت‌وگوهای دونفره با همسرم، به این نکته اشاره کردم که در نیازمندی‌های همشهری، برخی از خانه‌ها هستند که وام دارند وهم مستأجر؛ یعنی بیست میلیون وام‌ و دوازده تا پانزده میلیون پول رهن مستأجرمی شود. در نهایت، به نقدیندگی ده تا سی میلیونی نیاز است که بشود چنین واحدهایی را خریداری کرد؛ اما این فرق قیمت‌ها به واسطه مناطق مختلف نوساز یا سن و سال‌دار بودن خانه بود. ناگهان این سؤال برایمان بیان شد: برای چه که نه؟ رفیق داشتیم زودتر زیر یک سقف برویم؛ اما خانه‌دار شدن ارزشش را داشت که این اتفاق را به تعویق بیندازیم.

۶٫ ما تنها هشت میلیون تومان داشتیم، بقیه‌اش چه؟ رفتیم و چند آپارت مان را دیدیم. نظرمان این بود که اطراف امیریه تهران ساکن شویم. نخستین خانه‌ای که دیدیم، چهارراه پانزده خرداد بود، دو پله پایین‌تر از طبقه همکف بود اطرافش را کارگاه‌هایی مختلف گرفته بودند. جای وحشتناکی بود و از آنجایی که ما هیچ ذهنیتی از خانه نقلی نداشتیم، با دیدن آنجا کوچکی‌اش، حسابی ناآسان شدیم.

۷٫ جست‌وجو ادامه داشت. رفتیم به امیریه، منیریه، کارگر جنوبی، حتی تهرانپارس، پایین نواب، جیحون و… شب‌ها از سر کار می‌آمدم می‌افتادیم به جان خیابان‌ها. هر چقدر بیشتر می‌گشتیم، کمتر پیدا می‌کردیم. به این نتیجه رسیده بودیم که باید روی پول نقد پانزده تا بیست‌میلیون تومان حساب کنیم که دوازده میلیونش بشود پول رهن مستأجر بقیه‌اش را هم وامی که دارد، تأمین کند. مجبور بودیم خانه بالای پنج سال حتی بالای ده سال تهیه را گزینش کنیم.

۸٫ اما نکته با اهمیت هنوز پابرجا بود، بقیه پول را باید از کجا می‌آوردیم؟ روز شب‌مان، با این محاسبات می‌گذشت؛ از کجا بیاوریم؟ چه‌کار کنیم؟ کجا برویم؟ آن روزها، خبرنگار حق‌التحریری یک هفته‌نامه بودم. در یکی از صحبت‌ها با یکی از همکاران، متوجه شدم که پول در مؤسسه مهر گذاشته است و می‌تواند وامی بگیرد ولی نیازی به این وام ندارد. تعارفی به ما کرد و ما نیز این تعارف را روی هوا زدیم، اما بسیار هم اصرار کردیم که خودش یک نیاز نداشته باشد. رفتیم و وام را گرفتیم؛ اما با بدبختی. رئیس شعبه حاضر نمی‌شد بدون ضامن کارمند، وام بدهد. دو، سه بار رفتم همین‌طور آنجا ایستآدم تا راضی شد یک کاسب را به‌عنوان ضامن گزینش کنیم. یکی از خویشاوندان را آوردیم حساب بانکی و گردش مالی‌اش را نشان داد و تمام چیز تمام شد.

۹٫ اکنون یازده میلیون تومان داشتیم. به سختی هم کار می‌کردم ولی درآمدم از سقف معین ی بالاتر نمی‌رفت در نهایت هفتصد، هشتصدهزار تومان می‌شد. نشستیم و با شریک زندگی ام حرف کردیم. قرار بر این شد سرویس طلایی را که خانواده‌ام به او هدیه داده بودند از مدت‌ها قبل برای عروسی نگه داشته بودرا، بفروشیم. الان دقیقاً یآدم نیست چقدر فروختیم. فکر کنم پولمان به چهارده یا پانزده‌میلیون تومان رسیده بود.

۱۰٫ چاره‌ای نبود. باید دنبال خانه‌ای با پانزده میلیون پول نقد می‌گشتیم. باز می‌گشتیم کمتر پیدا می‌کردیم. امیدمان به خیابان محبوب‌مجاز امیریه و… بود ولی مورد مناسب ما پیدا نمی‌‌شد. در این فاصله، مادرم پیشنهاد داد که می‌تواند میزان ی از طلاهایش را بفروشد تا کمک‌مان کند.

۱۱٫ تا اینکه آخرین روز فرارسید. واقعا ً خسته شده بودیم. دو، سه مورد پیش آمده بود که تا پای معلت ه رفته بودیم اما فروشنده پول زیادتری خواسته بود ما نیز حسابی سنگ روی یخ شده بودیم؛ چون که پول اضافه‌ای نداشتیم. روزنامه را باز کردیم، موردی را دیدیم که مناسب بود آدرس را گرفتم. از خیابان محبوب‌مجاز که بر می‌گشتیم، گفتیم که سری نیز به آنجا بزنیم. حسابی به‌هم‌ریخته بودیم؛ خستگی پیاده‌روی‌ها، خستگی روانی ، کمبود پول. ً نمی‌دانستم دیگر چه باید کرد. موردی که آدرسش را یادداشت کرده بودیم، جایی در خیابان مختاری منطقه یازده، یک ایستگاه مانده به میدان راه‌آهن و دو تا میدان پایین‌تر از میدان تجریش (این آدرسی است که به شوخی، تحویل تمام می‌دهیم!) بود. آنجا را می‌شناختم ولی تا نیز اکنون داخل پیاده‌روهایش قدم نزده بودم. اصلاً فکر نمی‌کردم بین چهارراه مولوی میدان راه‌آهن پایین‌تر از موتورفروشی‌ها، چنین منطقه مسکونی‌ای هم وجود داشته باشد. جای شیکی بود. در نگاه اول، از آنجا بدمان نیامد. به نسبت خودش خوب بود. چون شبانه برای بازدید خانه رفته بودیم، نور خوب ی هم داشت و حسابی به دلمان نشسته بود. بنبرخی مورد نظر را پیدا کردیم و رفتیم سراغش. ما را بردند خانه را نشان‌مان دادند. خانه بهتر ی بود؛ طبقه سوم، با نقشه‌ای دلباز. اصلا به قیافه‌اش نمی‌خورد که چهل هفت متر باشد. تراس انباری داشت ولی پارکینگ نداشت؛ بهتر که نداشت، وگرنه پول کم می‌آوردیم. خوشمان آمد، پنجاه‌هزار تومان بیعانه دادیم و گفتیم فردا برمی‌گردیم.

۱۲٫ هنوز پولمان کامل نشده بود. فردایش آمدیم دوباره خانه را در روز دیدیم و خوب براندازش کردیم نخستین مبایعه‌نامه را نوشتیم. فکر کنم هفت، هشت‌میلیون تومانی پول دادیم تا کد رهگیری بگیریم تمام کارها تمام شود. تا قسط دوم قسط نهایی، چند روزی بود. این چند روز هم فرصت مناسبی بود تا خودمان را به آب آتش بزنیم و هر چی کم کسر داریم را جبران کنیم. خودمان پول گذاشتیم، سرویس طلاها، کادوها سکه‌ها را فروختیم، وام گرفتیم، کمی هم دستی قرض کردیم تا سر موقع برگردانیم، مادرم نیز میزان ی طلا فروخت تا به این ترتیب، خانه‌دار شویم.

۱۳٫ مانع بزرگ بعدی، وام مسکن بود. اذیت شدیم. رئیس بانک، اصلا راه نمی‌آمد و می‌گفت قطعا باید کارمند رسمی با گواهی کسر از حقوق بیاورید. این گواهی کسر از حقوق، مدت‌ها بود که در برخی از سازمان‌ها، از عبارت روش و پرورش، صادر نمی‌شد. به این علت، ما نتوانستیم ضامن معلم که خاله خانمم بود، را همموسیقی کنیم. چندبار رفتم و حرف کردم ولی چند روز بعدش، فهمیدم که رئیس بانک، بازنشسته شده و رفته دنبال کارش. چه باید می‌کردم؟ کلافه شده بودم. از یک طرف، باید این وام را می‌گرفتم، از طرف دیگر، دستم جایی بند نبود اذیت می‌کردند. هیچ‌ هم درک نمی‌کردم که با وجود اینکه قرار بود خانه را پشت وام بیندازیم، دیگر ضامن چه معنایی دارد؟ بالاخره بانک بود کار ما هم،‌ گیر آنها شده بود. تا اینکه یک روز همین‌طور، سری به بانک مسکن محله‌مان زدم. گفتند که برای این وام، نیازی به کارمند رسمی نیست کاسب هم کفایت می‌کند. به بانک مسکنی در خیابان طالقانی هم رفتم بسیار صادقانه به رئیس بانک مشکلم را گفتم. پیشنهاد کرد سری به سرپرستی بانک بزنم که همان نزدیکی‌ها بود. رفتم به سرپرستی بانک و تمام درد دل‌هایم را گفتم. خانمی که آنجا بود، گفت چند لحظه بیرون بنشینم، بیرون نشستم. به شعبه مربوط زنگ زد و حرف کرد. بعد صدایم کرد و گفت که می‌توانم بروم دنبال کارهایم. فقط شانسی که آوردم، این بود که به‌علت نداشتن مدارکم، وام را به اسم یکی از خویشاوندانم گرفته بودم. به همین علت، قبول کردند که من، بروم از محل‌‌هایی که به‌صورت حق‌التحریر کار می‌کردم، تأییدیه بگیرم و بیاورم تا ثابت کنم که من دارم چندجا کار می‌کنم و به‌عنوان ضامن، این وام را می‌توانم ضمانت کنم. تمام چیز تمام شد، قرار و مدار گذاشته شد این مانع را هم رد کردم.

۱۴٫ تمام شد؟ نخیر، تمام نشد. ما یک مستأجر دوازده میلیونی نیز داشتیم که هم اکنون باید فکری برای آن می‌کردیم. من هنوز به‌صورت حق‌التحریری کار می‌کردم درآمد ثابت نداشتم. ولی کاری فراهم شد و به سایتی رفتم با درآمد ماهی ششصد هزار تومان. سه، چهار ماهی کار کردم. باید ماهی پانصد هزار تومان قسط می‌دآدم . قسط وام مسکن، مؤسسه مهر، وام همسرداری دو، سه تا وام کوچولوی دیگر که درجمع پانصد هزار تومان می‌شد.

۱۵٫ خدای بزرگ! یک مانع بزرگ دیگر. اکنون باید ماهی یک میلیون تومان کنار می‌گذاشتیم تا یک سال بعد، می‌توانستیم سر خانه زندگی‌مان برویم. آن هم درست زمان ی که من کار وب سایت را رها کردم دوباره خبرنگار حق‌التحریری شدم درآمد ثابتی نداشتم. چاره‌ای نبود، باید سرسختانه کار حق‌التحریری انجام می‌دآدم . یعنی شدنی بود؟ مگر چاره‌ دیگری بود داشتم؟ گفتم که یک سال دیگر هم، اما در مثبت‌ترین حالت، باید صبـر می‌کردم. ممکن است دو سال! از کجا معلوم؟

۱۶٫ تا اینکه در این شرایط بغرنج، یک کار ثابت یک میلیون تومانی به من پیشنهاد شد. درهمین زمان، شخصی پیدا شد که به ما پنج میلیون تومان پول قرض بدهد؛ تا هر که خواستیم به او برگردانیم. وضع ما تلاش ما را دیده بود و چون میزان ی پول دم دستش بود، می‌خواست که کمک‌مان کند. تا اینکه مادرخانمم نیز، گفت که وامی از مؤسسه مهر گرفته ولی نیازی به آن ندارد. ما نیز این موقعیت را روی هوا زدیم. وهله بعدی؟ کتابی هم نوشته بودم که حق‌الزحمه‌اش را با احترام خجالت زیاد، پیش از چاپ کتاب دریافت کردم که اما هنوز نیز کتاب چاپ نشده است باقی‌اش را هم، دستی قرض کردم خلاص.

۱۷٫ نیز اکنون ما می‌خواهیم یک خانه بزرگ‌تر تهیه کنیم. ممکن است همین راسته خیابان ولیعصر را گرفتیم و پیشرفت کردیم قدم به قدم به شمال شهر نزدیک‌تر شدیم؛ بالاخره جای پیشرفت دارد! نیز اکنون اعتماد به نفس یک شروع دوباره در ما ایجاد شده است. قسطمان سنگین است اما باورمان از آن هم سنگین‌تر شده است و می توانیم به کارهای بزرگ‌تری دست بزنیم. وقتی در عرض دو سال، این اتفاق بیفتد، پس با تمرکز و دقت بیشتر، اتفاقات مهم‌تر دیگری هم در راه خواهد بود.

۱۸٫ روز اولی که وارد خانه خالی‌مان شدم، رفیق داشتم کف آن دراز بکشم از ته دل، داد بزنم، بخندم، خدا را شکر کنم هزار تا کار دیگر. خانه ما از دو طرف نورگیر دارد؛ روزها بسیار روشن می‌شود.

۱۹٫ متشکرم که به داستان من گوش کردید؛ برای خودم هم جذاب بود، بعد از این تمام مدت. راستی، هنوز قسط مسکنم را نداده‌ام اما خیالی نیست؛ تمام چی آرومه.

درباره ی admin

مطلب پیشنهادی

شرکت بازسازی ساختمان ، نوسازی منزل قدیمی و تعمیرات ساختمانی پارسا

شرکت بازسازی ساختمان ، نوسازی منزل قدیمی و تعمیرات ساختمانی پارسا این شرکت با سالها تجربه در …

سوپروب close
خرید بک لینک